خرید بک لینک
دست میکشم به گردنم, تقلا میکنم, تقلا میکنم برای نفس کشیدن

چنگ میندازم

فقط یک لحظه, برای یک لحظه هوا نیاز دارم

کم میارم, میشینم و به اطرافم نگاه میکنم

هیچ چیزی نیست!

فقط

فقط منم

برچسب: نویسنده: نیکا صفری تاريخ: دوشنبه 29 خرداد 1396 ساعت: 4:49

نمیدونم کدوم درسته

اینکه با اخرین پولی که داری خودت رو به بهترین غذایی که تاحالا خوردی دعوت کنی

یا جیره بندی کنی تا واسه چندماهت پول داشته باشی

همیشه از فرضیه ی اول خوشم میومده

اما

همیشه فرضیه ی دوم رو انتخاب کردم

ترسیدم از اینکه به اوج خوشی در ته بدبختی برسم

با این حال هنوز هم نمیدونم کدوم درسته!

برچسب: نویسنده: نیکا صفری تاريخ: دوشنبه 29 خرداد 1396 ساعت: 4:49

فکر میکنم, فکر میکنم اما نمیتونم ادم مناسب رو پیدا کنم, تازه یادم میوفته چه وقت بی وقتیه میدونم تنها کسی که در این زمان هم هست کیهبهش پیام میدم و مثل همیشه هست جالبش اینه که میدونم برای من هست, فقط من همیشه قبل از اینکه چیزی بگیرم میفهمه, خب این اخلاقش رو واقعا دوست دارم وقتی میگه خب چی میخواستی بگی

برچسب: نویسنده: نیکا صفری تاريخ: دوشنبه 29 خرداد 1396 ساعت: 4:49

گاهی وقت ها فکر میکنم بعضی از زنای این شهر رو با پاک کن پاک کردن هستن ولی نمیتونی ببینیشونهستن و تو اینو میفهمی از لباس اتو شده ی کارمند بانک از موهای بافته شده ی دخترک توی مهد یا اون نگهبانی که همیشه یه قابلمه ی کوچیک غذا دستشه یا خیلی چیزای دیگه اینا نشون میده که هستن اما اما نیستن مثل زمانی که زن

برچسب: نویسنده: نیکا صفری تاريخ: دوشنبه 29 خرداد 1396 ساعت: 4:49

از دستشون خسته شده بودم, حوصلشون رو نداشتم

نمیدونم, شاید از دست خودم بیشتر خسته بودم

ولشون کردم

کمتر بهشون سرزدم

و

خب مردن

من زندگیشون رو گرفتم

اما

امروز وقتی داشتم به گلا اب میدادم اونی که از همه کوچیکتر بود رو دیدم

زنده بود

هنوز زنده بود

خاکش کردم و چندتا قطره ی گنده بهش اب دادم

برچسب: نویسنده: نیکا صفری تاريخ: دوشنبه 29 خرداد 1396 ساعت: 4:49

چندتا نقطه برای این روزا فعلا باشه

اروم گام برمیدارم تا نیوفتم...

برچسب: نویسنده: نیکا صفری تاريخ: دوشنبه 29 خرداد 1396 ساعت: 4:49

از اون قسمت داستان میترسم که میفهمی ولی دستات با زنجیر بستست

شاید هم کلا نباید بفهمی

برچسب: نویسنده: نیکا صفری تاريخ: دوشنبه 29 خرداد 1396 ساعت: 4:49

اخرین نبرد من در گرم ترین ساعت روز خواهد بود

اخرین و سخت ترین

اما فارغ از این نبرد به دنبال سایه ی درخت سیبی میگردم

شاید هم دیگر درختان میوه

میوه خوب است

و درخت هم

امروز اخرین نبرد من اتفاق خواهد افتاد

خنده داره, نبرد, نبرد, نبرد!

Take it easy!

برچسب: نویسنده: نیکا صفری تاريخ: دوشنبه 29 خرداد 1396 ساعت: 4:49

همیشه به اخر مسیر که میرسی چراغا خاموش میشن

یه اقایی با کلاه ابی میاد میگه اینجا اخرشه

اخرین ایستگاه

کیفم رو برمیدارم و از کنترش رد میشم

و واگن رو ترک میکنم

اولین ها همیشه با اخرین ها شروع شدن

همیشه به انتها میرسی و شروع میشه

احساس میکنم توی دایره گیرافتادیم, همش تموم میشه, همش شروع میشه

حالا یه سوال

شروع اولی اتفاق میوفته

یا پایان؟

برچسب: نویسنده: نیکا صفری تاريخ: دوشنبه 29 خرداد 1396 ساعت: 4:49

صفحه بندی