چنگ میندازم
فقط یک لحظه, برای یک لحظه هوا نیاز دارم
کم میارم, میشینم و به اطرافم نگاه میکنم
هیچ چیزی نیست!
فقط
فقط منم
برچسب:
نویسنده: نیکا صفری
اینکه با اخرین پولی که داری خودت رو به بهترین غذایی که تاحالا خوردی دعوت کنی
یا جیره بندی کنی تا واسه چندماهت پول داشته باشی
همیشه از فرضیه ی اول خوشم میومده
اما
همیشه فرضیه ی دوم رو انتخاب کردم
ترسیدم از اینکه به اوج خوشی در ته بدبختی برسم
با این حال هنوز هم نمیدونم کدوم درسته!
برچسب:
نویسنده: نیکا صفری
برچسب:
نویسنده: نیکا صفری
برچسب:
نویسنده: نیکا صفری
نمیدونم, شاید از دست خودم بیشتر خسته بودم
ولشون کردم
کمتر بهشون سرزدم
و
خب مردن
من زندگیشون رو گرفتم
اما
امروز وقتی داشتم به گلا اب میدادم اونی که از همه کوچیکتر بود رو دیدم
زنده بود
هنوز زنده بود
خاکش کردم و چندتا قطره ی گنده بهش اب دادم
برچسب:
نویسنده: نیکا صفری
اروم گام برمیدارم تا نیوفتم...
برچسب:
نویسنده: نیکا صفری
شاید هم کلا نباید بفهمی
برچسب:
نویسنده: نیکا صفری
اخرین و سخت ترین
اما فارغ از این نبرد به دنبال سایه ی درخت سیبی میگردم
شاید هم دیگر درختان میوه
میوه خوب است
و درخت هم
امروز اخرین نبرد من اتفاق خواهد افتاد
خنده داره, نبرد, نبرد, نبرد!
Take it easy!
برچسب:
نویسنده: نیکا صفری
یه اقایی با کلاه ابی میاد میگه اینجا اخرشه
اخرین ایستگاه
کیفم رو برمیدارم و از کنترش رد میشم
و واگن رو ترک میکنم
اولین ها همیشه با اخرین ها شروع شدن
همیشه به انتها میرسی و شروع میشه
احساس میکنم توی دایره گیرافتادیم, همش تموم میشه, همش شروع میشه
حالا یه سوال
شروع اولی اتفاق میوفته
یا پایان؟
برچسب:
نویسنده: نیکا صفری